آب دریا به فیروزه ای میزد. شاخه های درخت نارگیل که خم شده بود توی آب با موج های کوچک زیر آفتاب داغ میرقصید. روی شنهای طلایی ساحل نشستند و به قایقی که روی خط افق حرکت میکرد نگاه کردند. از دیروز صبح که همدیگر را دیده بودند کشش عجیبی باعث میشد همدیگر را پیدا کنند. توی جمعیت توریستهای جزیره ی کوچک. توی سکوت دریا که با صدای قایق موتوری میلرزید. انگار هر طرف میچرخیدند نگاهشان دیگری را پیدا میکرد.
به چی فکر میکنی؟ نگاهشان تلاقی کرد
به اینکه چقدر زیبا هستی
تو هم همینطور
نه. نه. این رو به همه نمیگم. تو متفاوتی. که از همون لحظه اول احساس کردم با بقیه فرق میکنی. از همون اول احساس کردم چقدر زیبایی
میدونی؟ تو خیلی دوست داشتنی هستی. به دل آدم میشینی
تو خیلی مهربونی. خیلی زیبا و مهربون برای لحظاتی در سکوت همدیگر را نگاه کردند.
اینجا خیلی قشنگه از اینکه سکوت شکسته شده بود هر دو جا خوردند
آره. اینجا مخفی گاه منه. وقتی تنهام میام اینجا. اسم اینجا رو گذاشتم جزیره ی من
جزیره ی تو!!
میخندی؟ دوباره به همدیگر نگاه کردند
چقدر زیبایی
چقدر دوست داشتنی هستی
میدونی؟ آدم وقتی اینجا میشینه به همه زیبایی ها فکر میکنه. و نمیدونه چطور سر صحبت رو باز کنه
چطور نمیتونه؟
اینجا آدم طلسم میشه. میخواد بشینه و خیره بشه به این زیبایی و بگه به من نگاه کن. با من حرف بزن. منو ببوس. برای لحظه ای لبهایشان با هم تماس پیدا کرد. در نگاهشان چیزی عوض شد. همدیگر را بوسیدند. دوباره. و دوباره.
چقدر شیرین... لبخندی به لبهایش نشست. مدتها بود کسی را اینطور نبوسیده بود. حق با او بود. چه بوسه ی شیرینی بود.
بیا توی آب پا توی آب گرم و شفاف کاراییب که گذاشتند انگار خون در رگهایشان به فواره افتاد. توی آب نشستند و همدیگر را بوسیدند. انگار این طولانی ترین روز تمام زندگیشان بود. انگار این روز پایانی نداشت.
موج بزرگی از جا کندشان و آنطرف تر پایینشان گذاشت. به خنده افتادند. توی آغوش همدیگر بودند.
برگردیم هتل
ولی...
عیبی نداره...
اما...
نمیخوای؟
البته که میخوام...
پس بریم.
تا اسکله را دست در دست همدیگر قدم زدند. بساط دختر دستفروش را تماشا کردند. دختر دستفروش میگفت
همه شون رو خودم درست کردم. همه شون کار دست هستن. با اونهایی که دارن تو بازارچه میفروشن فرق دارن.
حرف فروشنده را قطع کرد
اهل کجایی؟
آرژانتین
میدونستم. عاشق لهجه آرژانتینی هستم
تا بحال آرژانتین رو دیدی؟
آره. بوئنوس آیرس بودم. کردوبا، مندوسا...
من مال جنوب هستم. از شهرهای بزرگ خوشم نمیاد
تا کجا سفر میکنی؟
تا مکزیک. اینها رو درست میکنم و میفروشم.
چقدر عالی. یکی از گوشواره ها که از پوسته نارگیل ساخته شده بود را برداشت.
قشنگه؟
بی نظیره! هر دو خندیدند. گوشواره ها را خریدند و با دختر دستفروش آرژانتینی خداحافظی کردند. در اسکله قایق سوار شدند.
هیچوقت تاکسی قایقی را تجربه نکرده بود. اینکه ببرندش و روی پله های هتل پیاده اش کنند! انگار اشرافی ترین لحظه زندگیش بود. اینکه کسی آنجا باشد و دستش را بگیرد و کمکش کند از قایق بپرد بیرون.
چیزی میخوری؟
بالبوا
الان میارم
نه. همین جا بشینیم و بخوریم.
با همدیگر آبجو خوردند و مردم توی خیابان را تماشا کردند. به زنهای سیاهپوست عصر بخیر گفتند و جلوی پلیس شیشه های آبجو را کنار صندلی پنهان کردند.
زندگی به آرامی در جزیره گرمسیری در جریان بود.
میخوای بریم؟
میخوام حمام کنم.
از آدمهایی که به تمیزی اهمیت میدن خوشم میاد
میخوای حمام کنی؟ با من؟
البته... از باز شدن درب اتاق هتل تا بسته شدن درب حمام همدیگر را میبوسیدند. آب ولرم که رویشان سرازیر شد توی آغوش همدیگر بودند.
صبح توی خیابان بود که همدیگر را پیدا کردند.
داری میری؟
باید برم
اما من فکر میکردم شاید یک بار دیگه...
اما من باید برم
فقط نیم ساعت...
نه. نمیخوام زمان محدود داشته باشم. یا همه ش یا هیچی.
اما من میخواستم بیام
اما نیومدی. من منتظرت موندم. اما نیومدی. حالا هم من باید برم.
میفهمم. متاسفم. لحنش آرام شد
من هم همینطور
همدیگر را بوسیدند. قلبش میلرزید. فکر کرد کاش مجبور نبود برود. کاش میتوانست یک روز دیگر اینجا بماند. اما در عین حال میدانست، یک روز دیگر هم مثل باقی روزها خواهد بود. انتظار و انتظار.
بازهم اینجا میای؟
نمیدونم. شاید.
اگر اومدی حتما پیدات میکنم.
آره.
چرا طعنه میزنی؟
طعنه نمیزنم. اوقات خیلی خوبی داشتم. ازت ممنونم.
من هم همینطور. اگر مجبور نبودم کار کنم...
اما کار همیشه هست. سکوت کردند. صدای صحبت مردم که در کنار اسکله منتظر قایق بودند با صدای برخورد امواج کوتاه به دیواره ی اسکله مثل یک موزیک آرامش بخش بود.
پس میری.
آره.
از آلمیرانته اتوبوس بگیر. تا مرز دو ساعت راهه.
میدونم.
دلم میخواست میتونستم باهات بیام.
میدونم. کار داری.
دوستت دارم. نگاهش کرد. دلش لرزید. شاید باید میماند. فقط نیم ساعت دیگر. به همدیگر نگاه میکردند. دیگر چیزی نمیگفتند. دیگر نیازی به کلام نبود. چشمهایشان صورت دیگری را میکاوید. انگار میخواست تمام جزییات آن صورت را از حفظ کند.
قایق اومد.
آره. دستشان توی دست همدیگر بود.
امیدوارم بقیه سفرت هم خوب باشه
آره دستهایشان بی اختیار با هم بازی میکردند. مسافرها سوار میشدند. بارها در قسمت جلوی قایق جای میگرفت.
خب. دیگه باید خداحافظی کنیم. دستش را رها نمیکرد. همدیگر را بوسیدند. انگار این جدایی برایشان غیر ممکن مینمود.
قایق الان حرکت میکنه
بازم بیا. زود بیا
برام نامه بنویس
دوستت دارم
منم دوستت دارم
صبر کن. یه بار دیگه دوباره که همدیگر را میبوسیدند مامور اسکله تذکر داد
قایق منتظر نمیمونه ها
به همدیگر نگاه کردند. میخواستند مطمئن شوند جزییات صورت همدیگر را حفظ شده اند.
به امید دیدار
به زودی میبینمت. مطمئنم.
اما مطمئن نبود. توی قایق نشسته بود و به موجهای دریا نگاه میکرد. نگاهش که به طرف ساحل برگشت، هیچکس را در ساحل ندید. انگار که خواب بوده باشد. تنها یک خواب تابستانی.
نظرات ()از آن بالا موج انسانی را می نگریست. در بهت بود. چطور می شد آنهمه آدم را یکجا جمع کرد؟ همه یک شکل. همه سیاه جامه.
دوربینش را بالا گرفت. عکس پشت عکس. مگر میشد آنهمه انسان سیاه جامه را در عکس کوچکی جا داد؟ آفتاب داشت به وسط آسمان میرسید. صدای طبل و سنج از فاصله ای دور به گوش میرسید.
چطور شد که نگاهش به آن پایین افتاد؟ نمیدانست. اما در میان هزاران هزار انسان سیاه پوش، تنها یکی بود که باید میدید. تنها یکی...
با خودم گفتم اینجا... اینجا رو نگاه کن... اینجا...
برگشت. سر بلند کرد. به من نگاه کرد...
ظهر عاشورا بود.
نظرات ()راه پله براش خيلی بزرگ بود٬ طوری که روزای اول بايد موقع بالا رفتن و پايين اومدن مينشست.اما بعد انقدر ماهر شد که از روی هر پله میپريد روی پايينی. عاشق صدای پله ها بود. صدای پله های چوبی که زير سيمان سفيد خفه شده بود*. يه بار پايين پله ها ايستاده بود و داشت پدربزرگش رو تماشا ميکرد که با اون هيکل و هيبت داشت پايين می اومد. با همون صدای تيز بچه گونه گفت: بابزرگ سِکَمت سِقَد ساق سُده. پدربزگ هم با اون چشمهای درشتش چشم غرٌه ای به اين نوه که احترام گذاشتن سرش نميشد رفته بود و هر بار هم که اهل فاميل اين قضيه رو تعريف ميکردن و ميخنديدن همون چشم غٌره پيداش ميشد.
بيست و چند سالی گذشت٬ به همين سرعت. ديگه اون دختر کوچولو با صدای لوس بچگانه نبود. حالا جوونی بود که به اندازه انگشتهای دست راستش آرزو داشت. يه روز يکی از اون انگشت ها رو به کف دستش فشرد. يکی از آرزو هاش برآورده شدو خونهء ييلاقی کودکی ش رو دوباره ديد. خونه تخريب شده بود٬ اما پله هاش هنوز سر جا بودن. خوب که نگاه کرد ديد اونجا فقط پنج تا پله ست. فقط پنج تا پله که رنگ سفيدشون به کرم رنگ کدری برگشته بود. از پله ها رفت بالا٬ اومد پايين. صدا اون اصالت روزای قديم رو نداشت. اما اونو ياد صدای پای پدربزرگش مينداخت. و صدای پای مادربزرگش٬ و صدای پای عمه کوچيکش٬ و صدای پای برادرش که اونروزها ده ساله بود. انگار همه اون آدمها الان داشتن از پله ها بالا و پايين ميرفتن.
روی پله اول نشست و به روبرو نگاه کرد٬ جايی که قديمها يه اجاق هيزمی بود و پشتش٬ باغ گردوی پدربزرگ. درختهای گردو رو با اون ميوه های سبزش مجسم کرد. زير درخت سومی٬ بونه های کوچيک گل گاو زبون رو ديد٬ و مادر بزرگ که ميگفت٬ بچه ها به جای دوييدن بياين برای من گل گاو زبون بچينين بايد خشک کنم برای زمستون.
سمت چپ رو که نگاه کرد٬ دروازه چوبی سبز رنگ با طاق قرمز رو مجسم کرد٬ که پشتش يه چشمه بود. زنای آبادی رو ديد٬ که با خمره های بزرگ روی سرشون ميومدن تا از سر چشمه آب بردارن. يا زنايی که بچه هاشون رو به پشتشون بسته بودن و با يه تشت فلزی که خمير های ورز داده تو پارچه رو توش گذاشته بودن٬ ميرفتن سر تنور تا نون تازه بپزن.
با خودش فکر کرد٬ همه اينا کجا رفت؟ آيا بازم جايی هست که بشه اينها رو ديد و بوييد و لمس کرد؟
تا به خونه برسه٬ پنج شيش ساعت تو راه بود. چقدر تو اين مدت فکر کرد تا روزای بچگی يادش بياد. چقدر دوست داشت اون روزای قديم رو دوباره زنده کنه...
دو ماه بعد بود که اسباب و اثاثيه ش رو بست و راهی امريکا شد! به همين راحتی!
نظرات ()-افسون٬ مامان چی کار ميکنی؟ منيژه وقتی صدايی نشنيد به اتاق پذيرايی رفت. دختر کوچکش توی مبل فرو رفته بود و در حال تماشای کارتون٬ نک موهايش را ميجويد. منيژه با نگرانی به افسون نگاه ميکرد. جويدن موهايش چيز تازه ای نبود٬ اما هر روز نگران کننده تر ميشد.
-افسون٬ عزيزم يه کم شير و بيسکويت ميخوری برات بيارم؟
-مامان... آتيش هر چی بزرگتر باشه داغتره؟ منيژه متعجب به دختر کوچکش نگاه کرد
-خوب٬ آره.... آتيش هر چی بزرگتر باشه داغتره و سخت تر ميشه خاموشش کرد. برای چی اين سئوالو ميکنی؟ افسون جوابی نداد. بعد از مکثی کوتاه گفت
-من شير و بيسکويت ميخورم.
شب٬ بعد از شام ٬ منيژه به محمد که آماده برای لم دادن جلوی تلويزيون بود گفت
- ميخوام يه کم با هم حرف بزنيم.
-راجع به چی؟
-راجع به افسون
افسون در حال نوشتن مشق شب بود٬ منيژه دو ليوان چای را به سر ميز آورد. محمد منتظر بود.
-چی شده؟
-افسون بازم موهاشو ميجوئه.
-دوباره؟
-امروز وقتی برنامه کودک تماشا ميکرد ديدم. اين بچه خيلی عصبيه.
-فردا ميبريمش دکتر
-نه٬ ... ميخوام موهاشو کوتاه کنم. محمد مکث کرد...بعد گفت
-خوب... هر کاری که لازم ميدونی بکن٬ اما فکر ميکنی کوتاه کردن موهاش راه حل خوبی باشه؟
-حداقل اين عادت از سرش ميفته.
-يه سر به مدرسه ش هم بزن. شايد چيزی تو مدرسه اذيتش ميکنه.
-آره. به مدرسه ش سر ميزنم.
+++++++++
-همين موهاتون که از مقنعه مياد بيرون و چشم نامحرم بهش ميفته٬ تو جهان آخرت از همين موها آويزونتون ميکنن تا تو آتيش جهنم بسوزين٬ آتيش جهنم تموم شدنی نيست٬ هر بار هم که بسوزين و تموم بشين خدا بهتون جون تازه ميده تا بازم بسوزين٬ اما٬ ... اما اگه تو اين دنيا آدمهای نيکوکاری باشين ٬ خودتون رو از چشم نامحرم پنهان کنيد٬ اين موهاتون رو بپوشونين و به کسی اجازه ندين موهاتون رو ببينن٬ اونوقت ميرين بهشت. خداوند در قرآن کريم ميفرمايد در بهشت رودخانه هايی از شير جاريست. اونجا فقط نعمت است و برکت. همه انسانهای نيکوکار در اون دنيا با هم محشور هستند. حالا شما بخاطر چند تار مو از اين بهشت و نعمتها محروم ميشين و در آتيش عذاب الهی ميسوزيد....
دست افسون ناخود آگاه به زير مقنعه سرمه ای رنگش رفت٬ اما بخاطر آورد ديروز با مادرش به آرايشگاه رفتند و موهايش را کوتاه کرده اند. دستش را از زير مقنعه بيرون آورد و شروع به جويدن ناخنش کرد.
-کيانی از حضور خانم ناظم بالای سرش جا خورد
-بله خانوم.
-دخترم٬ تو ديگه دختر بزرگی شدی٬ نبايد ناخنت رو بجويی٬ عزيزم ميدونی با جويدن ناخنت ممکنه مريض بشی؟
-چشم خانوم
-دستت رو ببينم افسون با دودلی دستهايش را بالا برد.خانم ناظم به ناخنهای تا ته جويده شدهء افسون نگاه کرد.
-دخترم... ديگه ناخنهاتو نجويی٬ خوب؟ حالا مقنعه ت رو درست کن و برو سر کلاس.
-چشم خانوم. افسون برای پنهان کردن موهای کوتاهش زير مقنعه تلاش کرد٬ اما تنها نتيجه اش کج شدن مقنعه روی صورتش بود.
++++++++++
-محمد...
-سلام٬ چی شده؟
-نميدونم افسون خيلی عصبيه٬ خانوم صالحيان بهم تلفن زد٬ ميگفت افسون تو مدرسه همه ش داره ناخنهاشو ميجوئه
-من مطمئنم افسون يه مشکلی تو مدرسه داره منيژه با لحن بغض آلودی گفت
-همه ش همين نيست٬ افسون شروع کرده موهاشو ميکنه
-چی؟!
-امروز که داشتم بهش ديکته ميگفتم متوجه شدم...
-آخه اين بچه مشکلش چيه؟
-محمد من خيلی نگرانم
-من مشورت ميکنم تا يه دکتر خوب پيدا کنم. توام سعی کن سرگرمش کنی٬ باهاش بازی کن٬ باهاش درساشو تمرين کن٬ تنهاش نذار
-باشه
- آماده باشين بعد از کارم شام بريم بيرون.
-باشه عزيزم...
-نگران نباش. همه چی درست ميشه
-ميدونم...
+++++++++++++++
مراقبتهای پزشکی ٬ گفتگو با اوليا مدرسه٬بيشتر شدن رفت و آمد خانوادگی با آشنايانی که فرزندان هم سن و سال افسون داشتند٬ همه تاثيرات مهمی در اجتماعی تر شدن و کنار گذاشتن عادتهای بد افسون بودند. منيژه مرتبا با دوستانش در تماس بود٬ آنها را به خانه اش دعوت ميکرد٬ و يا برنامه هايی برای رفتن به پارک و سينما برای بچه ها ترتيب ميداد. محمد با صبر پدرانه همه شرايط مورد نظر منيژه را فراهم ميکرد. هر دو از ديدن طراوت و شادابی دخترشان احساس رضايت ميکردند. همين رضايت باعث شد که آنروز منيژه از ديدن اتاق افسون شوکه٬ و بعد خشمگين بشود. افسون موهايش را تا ريشه قيچی کرده بود. کف اتاق٬ موهای رنگ روشن و لطيفش پراکنده بود٬ و دستش همچنان روی سرش ميکاويد و تکه های بلند باقی مانده را پيدا ميکرد. منيژه جيغ زد
-افسون! داری چی کار ميکنی بی شعور؟ افسون برگشت و با ديدن مادرش٬ اضطرابش چندين برابر شد. بريده بريده جواب داد
-هيچی... هی..چی..
-تو چت شده؟ برای چی اين کارا رو ميکنی؟ ميخوای نمکی رو صدا کنم بندازتت تو کيسه با خودش ببرتت؟ دخترک به گريه افتاد٬ شوکش آنقدر شديد بود که به لکنت افتاده بود. منيژه هم به گريه افتاد٬ از ديدن دخترش با اين قيافه اعصابش به هم ريخته بود٬ آنهم در آستانه آمدن فريبا و دو دخترش برای رفتن به سينما. اما اندکی بعد به خودش آمد. نشست و دخترک وحشتزده اش را را در آغوش گرفت و بغض آلود زمزمه کرد
-آخه چرا اين کارو کردی عزيزل دلم؟ حيف موهای قشنگت نبود؟ اگه ميخواستی موهاتو کوتاه کنی ميگفتی ميرفتيم پيش مريم خانوم٬ که هم بهت آبنبات ميداد٬ هم موهاتو خوشگل ميکرد٬ آخه دختر خوشگلم چرا اين کارو کردی؟
-خانوم اربابی ميگه خدا آدما رو از موهاشون آويزون ميکنه تا تو آتيش جهنم کباب بشن... ميگه اگه نامحرم موهامونو ببينه ميريم جهنم که آتيشش از همه آتيشای دنيا داغتره... فقط آدمايی که موهاشون معلوم نباشه ميرن بهشت... منيژه حس ميکرد همه وجودش گر گرفته. افسون را در آغوشش فشرد و با گريه گفت
-خانوم اربابی دروغ ميگه عزيزم... اون هيچی نميدونه... خانوم اربابی جواب اين حرفاشو فردا ميگيره... دختر کوچولوی من... اون فقط دروغ گفته... اون فقط دروغ ميگه...
نظرات ()کوله پشتی ها را روی دوش انداختند
-اينجوری نه! يه بندشو بنداز.
-آخه دو بنده راحت ترم...
-اُمٌل
اتوبوس داشت از سر خيابان میپيچيد
-بدو! انقدر معطل ميکنی اتوبوسم از دست ميديم
-تو چقدر غر ميزنی امروز!
دويدند و با دست تکان دادن راننده را متوجه کردند که ثانيه ای بيشتر در ايستگاه توقف کند. بليط ها را به راننده دادند و از در عقب سوار شدند.
-اينم اتوبوس. ديدی انقدر حرص خوردن نداشت؟
-تا ظهرم نميرسيم...
توی اتوبوس زياد حرف نزدند٬ از پنجره بيرون را نگاه ميکردند. خيلی زود تر از ظهر به تجريش رسيدند. در هوای پر طراوت صبح جمعه٬ عده بسياری با کوله های رنگارنگ و کوچک و بزرگ گروه گروه ايستاده بودند. اما چون آن دو به هيچ گروهی تعلق نداشتند به تنهايی به طرف ايستگاه تاکسی رفتند.
-آقا جمشيديه؟
-صبر کن ببينم! مگه قرار دربند نداشتيم؟
-دربند چيه همه ش قهوه خونه٬ ميريم کلکچال صفا
-اوندفعه که بسيجيا خوب ازمون پذيرايی کردن ٬ من کلکچال نميام
-لوس نشو ديگه٬ حالا يه دفعه بهمون گير دادن٬ هميشه که نيست
-من از کلکچال خوشم نمياد. آدماشم يه جورين
-بازی در نيار
-من ميرم دربند. تو رو نميدونم
-من که گفتم از دربند خوشم نمياد!
-منم گفتم از کلکچال خوشم نمياد!!
-بی معنی.... چند لحظه ای صبر کردند٬بلکه يک طرف کوتاه بيايد.
-خيله خوب٬ خودت خواستی٬ من ميرم کلکچال ... آقا کلکچال ميرين؟ يکی سوار پيکان سفيد رنگ ميشد و ديگری با خشم نگاه ميکرد.
-بيا سوار شو ديگه
-خيلی بيشعوری
-شعور شما را خريداريم.
تاکسی پنج دقيقه ای دير تر حرکت کرد. در حالی که در مسافر هايش٬ يک چهره عصبانی ديده ميشد و يک چهره مغرور از پيروزی. پيکان در سربالايی شديد خيابان فيضيه با سر و صدايی محسوس بالا ميرفت. جوانها با کوله ها٬ و خانواده ها٬ با بار بنديل و دستک و زنبيل از سربالايی جمشيديه به طرف پارک ميرفتند.
-خيله خوب حالا قيافه نگير٬ وقتی امروز بهت خوش گذشت تشکرم ميکنی...
پاسخ تنها سکوتی پر از عصبانيت بود.
(حوصله تموم کردنش رو ندارم.)
نظرات ()درب آسانسور که باز شد بوی سير داغ پيچيد توی ذهنش. صدای خنده و بلند صحبت کردن از آپارتمان روبروی آسانسور می آمد. کمی مکث کرد. تنها بوی سير نبود٬ پياز سرخ شده٬ نعنا٬ روغن داغ... همه چيز بوی آشنا داشت. يک غذای ايرانی.
بخاطر آورد چند روز پيش که از آسانسور پياده شده بود در بين اسباب و اثاثيه جلوی آسانسور دو پشتی قرمز رنگ توجهش را جلب کرده بود.
- پس ايرانين ...
از جلوی آسانسور رد شد. نميخواست با باز شدن در با آنها مواجه شود. به راهروی سمت راست پيچيد و در انتهای راهرو در آپارتمان کوچک خود را باز کرد. کيفش را روی تخت انداخت و راديو را روشن کرد. صدای التون جان در در پنج بلند گوی گسترده اش طنين انداز شد. لباسهايش را در آورد و روی پشتی صندلی گذاشت و به حمام رفت.
لغزش آب ولرم روی موهای خسته و شانه های تب دارش آرامش عجيبی به همراه داشت. صورتش را را زير ريزش آب گرفت. حس ميکرد جرم ضخيمی که از صبح روی وجودش نشسته دارد کم کم پاک ميشود.
فکرش به آپارتمان روبروی آسانسور برگشت. به ياد ايران افتاد٬ وقتی به آپارتمانشان در پاسداران اسباب کشی کرده بودند٬ زهرا خانم٬همسايه طبقه پايين با يک ديگ عدس پلو به خانه شان آمده بود. بعد از يک روز تلاش و جابجا کردن اسبابها چقدر ميچسبيد...
يادش به گذشته ها پرواز کرد. شب چهار شنبه سوری و مريم کوچولوی همسايه روبرو٬ که يک ظرف آجيل مشکل گشا و يک ظرف شکلات برايشان آورده بود. يادش به کاسه های رنگين شله زرد٬ آش رشته٬ ظرفهای حلوا٬ و همهء نذری ها و سنت های ايرانی افتاد. انگار بوی محرم و اربعين و رمضان هم به مشام ميرسيد. هزار تصوير کوتاه از ذهنش گذشت. همانجا زير آب ايستاد. چقدر احساس خوبی بود.
شير آب را بست و پرده حمام را کنار زد. يکی از حوله ها را برداشت و به دور بدنش پيچيد. حولهء ديگری را روی موهايش عمامه کرد و پا بيرون گذاشت.
دِلای لا در حال صحبت در راديو بود. با آن صدای گرم و آرامش بخشش... وبعد آهنگ ملايمی از ماريا کری پخش شد. ايستگاه 93.9 WLIT راديو ٬ مثل يک نوازش درمانی بود٬ برای روحش بعد از آنهمه تنش در طول روز.
با حوله بدنش را خشک کرد. با دقت. تا لکه نمداری باقی نماند. از خيس بودن خوشش نمی آمد. جلوی آينه صورتش را با وسواس پاک کرد و گوشهايش را تميز کرد. لوشن به کف دستهايش زد و روی پوستش ماليد. از گردن تا سر تک تک انگشتها. آنقدر با وسواس که انگار با ارزش ترين شی زندگيش را گرد گيری ميکند.
دستهايش را شست. حالا نوبت موهايش بود. حوله را تا کرد و سر جايش گذاشت. قدری کف حالت دهنده به شانه اش زد و موهايش را شانه کرد.اينطور کف به همه قسمتهای موهايش سرايت ميکرد و آن حالت مواج زيبايش را به راحتی به دست می آورد.
لباسی نپوشيد. اغلب اوقات در خانه را بی لباس سپری ميکرد. موزيک کنی جی مثل ذره های انرژی در فضا پراکنده ميشد. درب يخچال را باز کرد. از بين مواد خوراکی و نوشيدنی های فراوان٬ ماست ميوه ای بدون چربی را انتخاب کرد. دسک تاپش را روشن کرد. در حال خوردن ماست ميوه ای ايميل هايش را به سرعت چک و پاک کرد. به سايت هواشناسی سر زد تا وضعيت هوای فردا را ببيند. حساب بانکی اش را چک کرد. همه کارهای الکترونيکی اش به يک ربع ساعت هم نينجاميد.
کتابهايش را از داخل کيف بيرون آورد و روی ميز گذاشت. به کاغذ های زرد رنگ که روی هر جلد کتاب چسبانده بود نگاهی انداخت تا کارهايش را برنامه ريزی کند. به جای نشستن پشت ميز تحرير٬ روی تخت نشست و به ديوار تکيه داد. کتاب قطور محاسبات را روی پايش گذاشت. تعدادی کاغذ از کلاسور بيرون آورد. نيم ساعتی را به خواندن٬ نوشتن٬ های لايت کردن و محاسبه با ماشين حساب گرافيکی اش پرداخت. خودش هم نفهميد کی فکرش از بين اعداد و ارقام به ايران پرواز کرد. به شبی که همسرش وقتی از کار برگشت٬ بدون جواب سلام به حمام رفت٬ و وقتی برگشت برای آماده نبودن غذا روی ميز بد اخلاقی کرد. در حال خوردن غذای دوباره گرم شده بودند که همسرش با لحن گزنده ای گفت -مهمون داشتی؟ و او با آسودگی پرسيد -چطور؟ و جواب شنيد - شنيدم که مهمون داشتی... مسئله خاصی نبود که بخواهد پنهانش کند٬ و اگر همسرش بد اخلاقی نميکرد برايش توضيح ميداد همکلاسی سابقشان بعد از پروژه ای در حومه کرمان به ديدنشان آمده بود. اما تعجبش از طرز برخورد همسرش و اطلاع از اينکه گزارش زهرا خانم همسايه طبقه پايين باعث اين جبهه گرفتن شده٬ سد لجبازی مهار شده اش را شکست و مسئله بی اهميت٬ تبديل به دستاويزی برای جر و بحثی بيهوده شد...
اعصابش از بخاطر آوردن آن صحنه به هم ريخت. تمرکزش را برای محاسبات از دست داد. زانوهايش را بقل گرفت و فکرش باز به ايران برگشت... به آقا رسول٬ راننده تاکسی ساکن روبروی خانه شان٬ که سيصد هزار تومان قرض خواسته بود و بحث بر سر قرض دادن يا ندادن٬ با رفتن آن مبلغ از خانه تشديد شد و با بازنگشتن هميشگی اش٬ مايه کدورتهای بعدی شد٬ چرا که او به خرده گيری از معرفت و دست و دلبازی همسرش متهم و محاکمه شده بود... يا مسموميت پسر بچه تخس همسايه کناريشان٬ که با کمک همسر مهربانش به بيمارستان رسيد و از مرگ نجات يافت٬ و زمزمه های در و همسايه از نزديک شدن ارتباط همسر غيرتمندش٬ با مادر آن پسر بچه٬ که شوهر بی غيرتش او را با شش کودک ديگر به امان خدا رها کرده بود پيچيد.... زمزمه هايی که همهمه شد....
موزيک غم انگيز از اوليويا نيوتون جان با حس اندوه بازگشته اش ٬ اورا به قعر روزهای تلخ فراموش شده برد. همانها که با چه دردی به فراموشيشان سپرده بود...
از جا بلند شد. قبل از اينکه بغض فروخورده ساليان خردش کند٬ کانال راديو را به 97.9 WLUP عوض کرد٬ تا با فرياد U2 سنگينی احساساتش را بيرون بريزد. برای خود قهوه ای درست کرد و با جديت بر سر کتاب و برنامه اش نشست.
با صدای زنگ ساعت دستش به دنبال ساعت روی ميز کنار تخت کاويد. با سقوط چند کتاب و نوشته از روی ميز٬ صدای زنگ را متوقف کرد و نگاهی به ساعت انداخت. شش و نيم. ساعت را روی سينه اش گذاشت و چشمهايش را برای لحظاتی بست. بار ديگر که چشمهايش را باز کرد مدتی به سقف خيره شد که شعاعهای نورانی از پنجره روی آن ميتابيد. سکوت را دوست نداشت. کاش الان کمی سر و صدا بود. دستش را توی موهايش کرد. به ساعت نگاه کرد. هفت و چهل دقيقه. يکمرتبه نشست. باورش نميشد خوابش برده باشد و حساب زمان را اينطور از دست بدهد. از جا پريد و به داخل حمام دويد.دوش سه دقيقه ای اش همان بود که مادرش ميگفت «گربه شور» با عجله بدنش را خشک کرد و به داخل کمد رفت. بدون سليقه لباس انتخاب کرد و پوشيد. موهايش را با کمی ژل چرخ داد و بالای سرش با گيره بست. از داخل يخچال تکه نان سرد بی مزه ای برداشت و درحالی که به آن گاز ميزد کتابهايش را به داخل کيف ريخت. با عجله رژ لب مختصری به لبهايش زد تا از ماتی خدادای بيرونش بياورد. رژ لب و لوازم آرايش ديگر را در يکی از جيبهای کيف ريخت و با برداشتن کليد و موبايل در آخرين لحظه٬ خانه را ترک کرد.
صدای آسانسور از داخل راهرو نشان ميداد آسانسور در همين طبقه متوقف است. همزمان با بسته شدن درب آن رسيد و موفق شد با فشردن دکمه ٬ آسانسور را بگيرد. وقتی به داخل آسانسور هجوم ميبرد با لبخندی کوتاه و ساختگی گفتexecuse me- و جواب شنيد
it's o.k- نگاهش به سرعت از روی پسر جوان با بلوز چهارخانه سفيد و سبز و شلوار يشمی پارچه ای چرخيد تا مادر او با بلوز طرح دار قهوه ای رنگ و دامن مشکی بلند و موهای ساده شانه زده که به روسری عادت بيشتری داشت تا هوای آزاد را ببيند. پدرش هم با اخمی ذاتی در ابروهای پر پشت سفيدش٬ با کت و شلوار ساده مشکی و پيراهن شيری رنگ ايستاده بود. لبخند زد و خطاب به پسر جوان گفت
?how's it going-
?fine, thank you. how are you today-
...pretty good. Just a bit late for school- لهجه حرفه ايش به کمکش می آمد. در محل کارش هم حدس اوليه مشتريهايش اين بود که بايد از اروپا آمده باشد. لهجه اش با لهجه ساده و تو ذوق زن ايرانی ها خيلی فرق داشت. مادر٬ درحالی که چشم از او برنميداشت آهسته از پسرش پرسيد - اين خانوم ايرانی نيست؟
پسرش هم با صدای بلند جواب داد - نه بابا٬ ايرانی کجا بود... از اين اسپنيشاست.
-اما خيلی شبيه ايرانياستا
-نه مامان٬ اينا شبيه ايرانيان٬ اما عمرا به ايرانيا نميرسن
پدر پرسيد
-چه جور آدمايين؟
-آدمای بی آزارين٬ خيلی پرکارن اما هر چی تو هفته در آوردن آخر هفته خرج مشروب و کوفت و زهر مارشون ميکنن. مادر در حالی که هنوز به زن ساکت روبرويش نگاه ميکرد با غيظ گفت - خاک بر سرشون!
رسيدن آسانسور به طبقه پايين باعث نجات شد. به سرعت گفت
have a nice day- و آنها را در بحثشان بر سر اسپنيشها رها کرد٬ تا بتواند در خيابان و فضای آزاد٬ از ته دل بخندد...
نظرات ()